محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

مهرسام سیزده ماهه

مهرسامم وارد سیزدهمین ماه زندگیت شدی و توی این ماه کلی چیزای جدید رو هم تجربه کردی اول از همه بگم که  جشن تولدت رو که به خاطر ماه رمضان و شبهای قدر عقب انداخته بودیم و بعداز اون هم یه سفر به تبریزو بعد هم عروسی پسر عمو بود  که فرصت نشده بود بگیریم بلاخره هفته ی پیش جشن گرفتیم و شمام کلی بهت خوش گذشت و خدارو شکر پسر خوبی بودی و باهامون تا اخر شب همکاری کردی با آهنگ تولدت مبارک نانای میکردی و موقع فوت کردن شمع تولدت هم خودت با کمک بچه های دیگه   خیلی خوشکل بلد بودی و فوت کردی شمع رو این عکس هم تنها عکسی هست که توش اروم واستادی و دستتو کردی داخل کیکت عزیزم  به این ترتیب اولین جشن تولدت ...
27 مرداد 1393

یک سالگیت مبارک عشقممممممم

مهرسام نازم پسر یکی یدونه​ی ما امروز یک​ساله شدی. پسر دردونه که با اومدنت برای ما یک دنیا شادی آوردی. پسری که زیباترین لحظات زندگی​مون رو رقم زدی و از عشق نابت سرمست​مون کردی. امروز یک ساله که با عطر تن​ت و لطافت دست​های کوچک​ت زندگی می​کنم. امروز یک ساله که مادر شدم. مهرسام شیرین​م، تولد شیرین​ت مبارک! هنوز باورم نمی​شه یک سال گذشته. پارسال این موقع داشتم قبل از خواب به برنامه​های فردام فکر می کردم که چه کارهایی باید انجام بدم و با این که می​دونستم روز سختی رو در پیش دارم ولی تمام وجودم غرق شادی شده بود. آرامش عجیبی داشتم. باورم نمی​شد که تا چند ساعت دیگه مهرسام کوچولو رو می​بینم و انتظارم به پایان می​رسه. ع...
27 تير 1393

فرشته کوچولو ی ما راه میره

سلام زندگی مامان بابا امروز فقط اومدم تا داغ داغ خبر راه رفتنت رو آپ کنم .. وقتی هفته اول یازده ماهگی بودی برای اولین بار فاصله بین میز تا مبل رو که 2 یا 3 قدم هست رو به تنهایی و بدون هیچ کمکی طی کردی ! تـــــــــا دیروز و در هفته سوم 11 اماهگی که با هم داشتیم tv تماشا میکردیم  و شما وقتی بابا رو دیدی که توی حمامه زودی از کاناپه پایین اومدی فاصله بین کاناپه تا درب حمام رو با قدمای کوچیکت که حدود 15 قدم هست رو طی کردی  دیدن این صحنه اونقدر برام لذت بخش بود که نمیتونم توصیفش کنم ! وقتی بابا از حمام اومد بیرون و فیلم راه رفتنت رو دید حسابی سورپرایز شد راه رفتنت درست مثل عروسک کوکی میمونه.... کج و کوله و بامزه! مهرسام ...
18 تير 1393

در آستانه یک سالگی

در آستانه​ی یک​سالگیت  هستیم و این روزها من تو سال گذشته سیر می​کنم و تک​تک لحظه​های ناب​ش رو زندگی می​کنم. بعضی وقت​ها حتی چشم​هام رو می​بندم و سعی می​کنم لحظاتی رو که تو دل​م تکون می​خوردی حس کنم. چقدر شیرین​ه با تو بودن و از تو گفتن. پسر نازم، مهرسام قشنگ​م! روز به روز عاشقانه​تر دوستت دارم و روزی هزار بار به خاطر داشتن وجود نازنین​ت خدای خودم رو شاکرم.    کمتر از سه هفته تا تولد شیرین​ت باقی مونده، تا زیباترین روز زندگی ما، تا دوباره عاشقی رو تجربه کردن، تا دوباره معنی زندگانی رو دریافتن، تا بوی بهشت رو بلعیدن، تا پاک شدن، تا مادر شدن ... یک​سال تک​تک لحظات​م تو بودی. با تو بچگی کردم، با تو خندیدم...
3 تير 1393

۳۳۳روزگی

سلام پسر کوچولوی مامان با چند روزی تاخیر ۳۳۳ روزگی و یازدهمین ماهگردت رو بهت تبریک میگم عسلکم البته این پست رو همون روز نوشتم اما چون نیاز به کمی ویرایش داشت  و من فرصت نمیکردم این شد که حالا گذاشتم عزیزم. امروز میخوام از این روزها بگم که حسابی شیطون شدی و دیگه جایی از خونه نمونده که توسط شما کشف نشده باشه و من  آنقدر دنبالت تو خونه مشغول​م و دائم باید مواظبت باشم  که واقعاً وقتی برای خوردن ندارم و شدم 49 کیلو! ​خیلی​خیلی غذا دادن بهت سخت شده از بس که بازیگوشی میکنی ، خوردنی مورد علاقت بستنی و موز هست وتقریبآ به هیچ چیز جدیدی نه نمیگی و من از این بابت کلی  خوشحالم بهت می​گیم مهرسام...
19 خرداد 1393

ده ماهگی و هشت تا دندون

پسر عزیزم دهمین ماهگرد زندگیت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــ یک ماه دیگه هم از روزی که خدا بهترین هدیه زندگیمونو بهمون داد گذشت ، پسرم این روزها با هر خنده ات تماااااااااااااااام خوشی های عالم رو به من و بابایی تقدیم می کنی. همیشه تو زندگی برات بهترین ها رو آروز می کنم و امیدوارم لبت همیشه خندون باشه عسلک من خوب و اما از اتفاقات جدید بگم. هفته ی پیش یهو چشمم به دندونات افتاد و دیدم که بلللللللللللللللله دندون هفتم و هشتمت هم زده بیرون یعنی اینورو اونور دندونای پایینتیت و الان 4 تا دندون بالا داری و 4 تا هم پایین و دیگه یواش یواش داری جداً می‌شی جزو کباب‌خورها. به دایی می‌گی دای. عاشق دالی بازی ه...
31 ارديبهشت 1393

چهل هفتگی نفَس مامان

مهرسام ما چهارشنبه چهل هفته​ش شد و درست به همون اندازه که تو شکم مامان​ش دوران جنینی رو گذرونده بیرون هم زندگی کرده و به این ترتیب وارد سومین نه​ماهه​ی زندگی​ش شد. زمان داره به سرعت می‌گذره و مهرسام روز به روز تغییر می‌کنه و بزرگتر می‌شه و بامزه‌تر. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد زمان متوقف بشه و مهرسام  همین قدری بمونه تا بیشتر ببینم‌ش و از کوچولو بودن‌ش لذت ببرم و تک تک لحظات رو با تمام وجودم حس کنم. وقتی یه بچه نوزاد می‌بینم باورم نمی‌شه که مهرسام تا همین چند ماه پیش به این کوچولویی بوده و من هم این روزها رو گذروندم . احساس می‌کنم زمان خیلی سریع داره جلو می‌ره و به من ف...
4 ارديبهشت 1393

نوروز 93

با سلام به دوست‌های گل‌م. امیدوارم سال نو بر همه‌ی شما عزیزان مبارک باشه و سالی باشه براتون پر از اتفاقات خوش. ببخشید که خیلی دیر کردم. راستش هفته ی پیش پست م رو نوشته بودم ولی چون عکس ها رو نریخته بودم اینقدر طول کشید.چقدر زود گذشت این تعطیلات عید و دوباره برگشتیم سر خونه زندگی‌مون و روز از نو روزی از نو. تو این دو هفته تمام مدت دورم شلوغ بود و حالا که برگشتیم کلی احساس تنهایی میکنم ، سال تحویل امسال خیلی مثبت بود و گرمای وجود و حضور مهرسام سال تحویل امسال رو برامون شیرین‌تر از همیشه کرد .از مهرسام بگم که اقا مهرسام ما داره روز به روز شیرین​تر از روز قبل می​شه و با کارهای جدیدش ما رو سورپ...
31 فروردين 1393

خداحافظ 92!

سال نودو دو خیلی زود گذشت. اصلاً باورم نمی​شه نزدیک عیده و یک سال دیگه گذشت و من انگار دارم خواب می​بینم.  امسال نمی​خواسم خیلی همه جارو تمیز کنم و از جون​م مایه بذارم چون قراره تابستون یه اتاق دیگه به خونه اضافه کنیم و زیادی تمیز کردن کار بی​خود، اما طاقت نیاوردم و کلی تمیز کاری کردم ، چند روز تا آخر شب مشغول بودیم  تا نهایتاً باکمک هادی تونستم همه​ی کارهام رو انجام بدم واین طوری شد که امسال هم تونستیم تمیز کاری عید رو به نحو احسن انجام بدیم و الآن همه جا به معنای واقعی برق می​زنه و ما هم داریم کیف​ش رو می​بریم. دیگه اینکه برای تقویم هنوز کاری نکردم تا بریم آتلیه عکسای 8 ماهگیم بندازم بعد ببینم چی...
24 اسفند 1392